آيا كوچه قرارمان را يادت هست؟چگونه كوچه اي بود؟تو برايم بگو.آخر آنرا بخوبي به ياد نمي آورم. دلهره ها ودلواپسي ها را چطور؟ فقط يادم مي آيد كه سينه ام درآن هنگام براي نگه داشتن قلبم كوچك بود و بس.
وقتي يكديگر را مي ديديم چه مي گفتيم؟ تو خوبي.... يا كه چه خبرا يا كه....
آه چه كنم كه درست به يادم نمي آيد؟
از چه صحبت مي كرديم؟ از لحظه هاي دوري....يا كه از گذر عمر و زندگي يا كه....
نه هر چه مي كنم به ياد نمي آورم.
حتي لحظه اي را كه براي اولين بار دستان هم را گرفتيم نمي دانم كي بود و اصلا حسي كه در وجودمان بود را نيز به ياد نمي آورم.
حتي حس گذاشتن بوسه هايت را بر گونه هايم نيز به خوبي به ياد نمي آورم.
تنها خاطره اي را كه هنوز خوب به ياد مي آورم و هنوز سايه به سايه با من است آن لحظه اي است
كه تو را با آن مرد غريبه دست در دست هم خوشحال و سر خوش در خيابان ديدم.
آن زماني را به ياد مي آورم كه با خود مي گفتم تو بين همه آدما پاك و بي گناهي اما افسوس كه آن
جام بلور شكست ودانستم كه تو در زندگي به دنبال چيزي جز هوس نيستي.
فقط اين لحظات را بخوبي به ياد مي آورم و لحظات قبل از اين وقايع را به درستي در خاطر ندارم
زيرا اين لحظات حقيقي اتد و آن لحظات دروغين.
شايد چند صباحي كه بگذرد اين خاطره هاي تلخ ولحظات جدايي را نيز از ياد برده باشم.
آري.....آري
گذشت زمان غارتگر خاطره هاست

(مهدي- ز)
|
+| نوشته شده توسط
مهدی و مجتبی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
|